غروب روز دوشنبه بود که خواهرم سرکار خانم پالیزبان با من تماس گرفتند و گفتند رفقای خوبم در یاران صدر جزوه هایی را درباره امام موسی صدر آماده کرده اند که می خواهند در روز عید فطر میان نمازگزاران پخش کنند . قرار شد من هم در این توفیق سهیم باشم و تعدادی از آن جزوه ها را در میان نمازگزاران شهر قم به دست مردم برسانم.
سه شنبه بود که جزوه ها به دستم رسید. تعدادی از جزوه ها را به یکی از دوستانم رساندم تا در مراسم نماز مسجد محلشان در اطرف فردیس کرج توزیع کند و بقیه آنها را پشت ماشینم گذاشتم تا روز عید آنها را پخش کنم.
قرار شده بود نماز عید فطر امسال ساعت 8 صبح توسط آیت الله مکارم شیرازی خوانده شود. قبل از نماز تعدادی از جزوه ها را از ماشین برداشتم و راه افتادم . از گیت پارکینگ شرقی حرم رد شدم و توی راه ایستادم. با مردم سلام و علیکی می کردم و تبریکی می گفتم و به هر کس که خودش تمایل نشون می داد یک جزوه می دادم . بعضی ها فکر می کردند دعای قنوت پخش می کنم اما تا چشمشان به تصویر امام می افتاد دستشون رو عقب می کشیدن و می رفتن . بعضی های دیگه اما می ایستادند تا همون جا جزوه رو یک نگاه اجمالی بکنند. چند دقیقه بعد جزوه هایی که به همراه آورده بودم تموم شد. بعضی از نمازگزرانی که جزوه بهشون نرسیده بود با حسرت می پرسیدند: تمام شد؟ و من وعده می دادم که بعد از نماز باز هم تعدادی جزوه توزیع خواهد شد .
جزوه ها که تمام شد راه افتادم تا به نماز برسم . توی مسیر با کمال تأسف چشمم به جزوه هایی خورد که روی زمین انداخته شده بودند . از روی زمین برشون داشتم و خاکشون رو تکوندم . یک از همون آقایونی که جزوه بهش نرسیده بود و در میان راه به انتظار همسر و فرزندانش بود تا دید توی دست من چند جزوه دیگر هست دوان دوان خودش رو به من رسوند و گفت : حالا که از این کتابچه ها داری به منم بده می ترسم بعد نماز نبینمتون! منم با خوشحالی یکی از جزوه ها رو تقدیمش کردم.
توی خیابون صفائیه جمعیت نمازگزار در صفوفی منظم روی زمین نشسته بودند و منتظر برگزاری نماز بودند. آقای فلاح زاده ، روحانی معروفی که اغلب ما در تلوزیون و برنامه های آموزش احکام ایشان را دیده و می شناسیم مشغول بیان احکام شرعی مربوط به روز عید بود. سجاده ام را همانجا روی زمین پهن کردم و نشستم. هنوز دو تا جزوه توی دستم باقی مونده بود. یکی از جزوه ها رو به مرد میانسالی که کنارم نشسته بود دادم و با احترام گفتم : خدمت شما باشه. نگاهی به من کرد و نگاهی به جزوه و بعد شروع کرد به خواندن . مرد جوانی همراه او بود . چشمش که به تصویر امام افتاد از مرد میانسال پرسید: مگه این آقا لبنانی نیست ؟ مرد میانسال گفت : چی می گی پسر ؟ این آقا متولد همین قم خودمونه . اصالتاً ایرانیه بنده خدا ! بعد رو به من کرد و از وضعیت حیات یا شهادت امام پرسید و دوباره مشغول مطالعه جزوه شد.
نماز که تموم شد به سرعت سمت ماشین رفتم. همه جزوه ها رو برداشتم و عبام رو در آوردم و انداختم توی ماشین. دوباره به میان مردم آمدم . فریاد می زدم که : امام موسی صدر ، فقیه ایرانی که سی و سه سال در اسارت قذافی ملعون است . دعا کنیم که یوسف ما باز گردد.
صدای من توجه مردم را جلب کرد . یک آخوند ، بدون عبا ، وسط راه ایستاده و داد می زنه : امام موسی صدر، گمگشته انقلاب اسلامی ، فقیه در بند دیکتاتور …
یواش یواش آنقدر سرم شلوغ شد که راه بند آمد . بعضی ها با شنیدن نام امام موسی صدر با اشتیاقی که توی چهره شون نمایان بود به طرفم می آمدن و دعا می کردند و خسته نباشید می گفتند .
بعضی ها چشم غرّه می رفتند و ازم فاصله می گرفتند ، بعضی ها هم که اغلب جوان بودند با تعجب به سراغم می آمدند که ببینند این امام موسی صدر کیه که یک آخوند عمامه به سر وسط راه وایساده و اسمش رو فریاد می زنه . جزوه رو می گرفتن و هنوز راه نیافتاده مشغول خواندن می شدن.
بعضی ها که سوار ماشین بودند ترمز می کردند و ازم میخواستند که یک جزوه بهشون بدم . چند تا موتور سوار ازم عبور کردند اما دوباره برگشتن و سراغ جزوه ها رو گرفتن.
کم کم محموله من تمام می شد و جمعیت لحظه به لحظه زیادتر . گاهی بچه های کوچیک سراغم می آمدند و می گفتند : حاج آقا به ما هم از اینا می دی ؟ می خندیدم و از جزوه ها و عکسهای کوچکی که به همراهم بود بهشون می دادم . راستی راستی که این بچه ها امید آینده ما هستند. خدا رو چه دیدی شاید تصویر امام توی قاب چشم کوچک و مهربونشون جا بگیره و کم کم به قلبشون راه پیدا کنه و فردا هر کدومشون به دنبال آشنا شدن با امام به یک یار صدر تبدیل بشن.
هر چی همراهم بود به مردم دادم و داشتم بر می گشتم که پیر مردی در حالی که یکی از جزوه ها رو در دست داشت به دنبالم راه افتاد و صدام کرد . ازم تشکر کرد و گفت : حاج آقا متاسفانه خیلی ها مون امام موسی صدر را نمی شناسیم مخصوصا جوانها . خدا خیرتون بده که این مرد بزرگ را به یادمون میارین.
انگار خستگی ام بیرون رفت اما با خودم گفتم : موسای عیسی دم ، امام عزیز ، شرمسار تو هستم که اینقدر در شناساندنت کوتاهی کرده ایم که حتی در شهر تو ، هنوز خیلی ها تو را نمی شناسند و برخی هنوز بر اساس جهلشان با تو دشمنی می کنند .


بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته